حس تنفر

امیدوارم لحظات خوبی رو داشته باشید

.

.

.

.

7

شاید سخت ترین رابطه
این باشد که دو انسان مغرور
عاشق هم باشند …
میکل‌آنجلو آنتونیونی

.

.

.

.

.

8

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:18 توسط arsalan shapaloo| |

.

.

.

6

گاهی برای از تو نوشتن کم می آورم
باورکن
تمامی این شعرها بهانه است
تنها میخواستم بگویم:
دلم برایت تنگ شده …
حاتمه ابراهیم زاده

.

.

.

.

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:17 توسط arsalan shapaloo| |

جدایی به روز آدم چیزی نمی آورد …

به شب آدم، اما …!

.

.

.

چه فرقی دارد، شهر ما خانه ی ما باشد یا نباشد؟

وقتی تو نه در شهر ما هستی و نه در خانه!



کوتاه ترین قصه ی دنیا :
رفت …!

چندیست در نبودنت به ساعت شنی می نگرم، یک صحرا گذشته است!

این روزها سنگین و نحس اند، چه کنم؟
لحظات هم بهانه ات میگیرند
رفتی و ردپایت در پس کوچه های قلبم باقی مانده است

.

.

.

.

امروز و فرداهایم، پس فرداها، همه و همه
خراب شده اند
بعد از تو
برگرد

با اینکه ازم دوری اما هر وقت دستمو میزارم رو قلبم، میبینم سر جاتی!

اگر چه عاشقی پر شور بودیم / به خود نزدیک و از هم دور بودیم
شب و روز از جدایی می‌سرودیم / من و تو وصله‌ای ناجور بودیم …

یارم از بهر فراقت به کجا سر بزنم / شوق دیدار تو دارم، به کجا پر بزنم؟

گرچه کردم ذوقها از آشناییهای او / انتقام از من کشید، آخر جداییهای او …

.

.

.

.

سنگ هایی که به دیوار فراق تو زدم
کعبه میشد من اگر خانه بنا می کردم …

نفسم
تو در شمالی و من در جنوب
کاش دستی نقشه را از میانه تا کند

بدون اینکه “مار” ی در کار باشد
مزه ی “زهرمار” را میچشم وقتی نیستی…

تا نباشد این جدایی ها، نداند قدر یاران را،
کویر خشک می داند، بهای قطره باران را…

ندارم لحظه ای از تو رهائی / امان از عشق و این رهائی
تمام ترس من ناگفته پیداست / مبادا بین ما افتد جدائی …

گفته بودم بی تو سخت میگذرد بی انصاف!
حرفم را پس میگیرم
بی تو انگار اصلا نمیگذرد …

.

.

.

.

جدا ماندن از کسی که دوستش داری
فرقی با مردن ندارد
پس عمری که بی تو میگذرد
مرگیست به نام زندگی

چشمامو وقف تو کردم،
دل به خلوت تو بستم،
هم ترانه پس کجایی؟!
من که مردم از جدایی،
دل شکسته و غریبم،
جون میدم اگه نیایی

باد آورده را باد می برد، قبول!!!
اما تو که با پاهای خودت آمده بودی، چرا؟!

رفت و دیگر ندارمش
تقصیر خودم بود
ته این همه شعر که برایش نوشتم
نقطه نگذاشتم.

خدا خیر بدهد این کفشهای بند دار را!
که رفتنت را دقیقه ای به تاخیر می اندازند…

حافظ هم ..
از من کلافه است!
بس که ..
آمدنت را فال گرفتم!

” او رفت ”
.
و این خود
شعر بلندی است …

درد، مرا انتخاب کرد
من، تو را
تو، رفتن را
آسوده برو! دلواپس نباش
من و درد و یادت تا ابد با هم هستیم

.

.

.

.

من صبورم اما …
بی دلیل از قفس کهنه ی شب میترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند
میترسم

من
مثل بادکنکی به دست کودکی
هرجا می روی با یک نخ به تو وصلم
نخ را قطع کنی، میروم پیش خدا!

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
همچو شهری که به روی گسل زلزله هاست

پای من خسته از این رفتن بود
قصه ام قصه دل کندن بود
دل که دادم به یارم دیدم
راهش افسوس جدا از من بود …

عقل گفت که دشوارتر از مردن چیست؟
عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است …

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
بااشک تمام کوچه را تر کردم
دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد
وابستگی ام را به تو باور کردم . .

بی تو پیمودن شب ها شدنی نیست
شب های پر از درد که فرداشدنی نیست
گفتم که برایت بفرستم دل خود را
افسوس که نامه دلم تا شدنی نیست

مرا نمیخواهی دیگر میدانم
حتی اگر مرا ببینی هم نمیشناسی مرا دیگر میدانم
اینک همان نامه ای که برایم نوشتی را میخوانم
چه عاشقانه نوشته ای همیشه با تو میمانم

ببار ای باران، ببار که غم از دلم رفتنی نیست،
اشکهای روی گونه ام دیدنی نیست.
ببار ای باران که این تنهایی تمام شدنی نیست،
آن لحظه های زیبا تکرار شدنی نیست.
ببار ای باران که شعر تلخ جدایی خواندنی نیست،
غم تلخی که در سینه دارم فراموش شدنی نیست

هنوز هم نمیدانم اینجا چه فصلیست، که من کال ماندم و به تو نمی رسم!

در قفس افتاده ام فکر رهایی نیستم
دل به عشقت داده ام فکر جدایی نیستم

انگشتانت را به من قرض بده…برای شمردن لحظه های نبودنت کم آورده ام…

یک نفر آمد صدایم کرد و رفت / با صدایش آشنایم کرد و رفت
نوبت اوج رفاقت که رسید / ناگهان تنها رهایم کرد و رفت

در یک لحظه تمام شد
او رفت…
دو کلمه ای که معنای زندگی ام را برای همیشه تغییر داد …

جداکه شدیم هر دو به یک احساس رسیدم
تو به فراغت من به فراقت …
یک حرف تفاوت که چیز زیادی نیست …

حالا که رفته ای
غمگینم
به سراغ حافظ می روم
همین را می گوید:
« برود از دل ِ من
وز دل ِ من آن نرود »

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن / ابتدای یک پشیمانیست حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم از چشمان تو / چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن

آخرین باری که از ته دل
برای رفتنت گریه کردم
گفتی: تمامش کن …
از آن روز
به احترامت
چنان از ته دل می خندم
که گاهی فراموشم میشود
رفته ای …

مداد را برداشتی …
طرح مرا نه آنگونه که هستم ..،
همانگونه که می خواستی کشیدی ..،
تمام بهانه رفتنت این است که عوض شده ام ..،
مداد را برمی دارم، طرح تورا همانگونه که هستی می کشم..،
می توانی بروی…

جدایی درد بی درمان عشق است
جدایی حرف بی پایان عشق است
جدایی قصه های تلخ دارد
جدایی ناله های سخت دارد
جدایی شاه بی پایان عشق است
جدایی راز بی پایان عشق است
جدایی گریه و فریاد دارد
جدایی مرگ دارد درد دارد
خدایا دور کن درد جدایی
که بی زارم دگر از آشنایی

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:44 توسط arsalan shapaloo| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت